تبلیغات
فانوس دریایی






فانوس دریایی

گفتنی زیاد دارم اما گوش شنوایی نیست؛ پس می نویسم

(این پست ثابت است)

اگه حرفی ، انتقادی ، پیشنهادی یا هر چیز دیگه ای داشتین تا بگوشم برسونید اینجا نظرتان را ابلاغ کنید

هیچ وقت توی زندگیم ( چه زیبا باشه ، چه نکبت بار) نخواستم و نخواهم خواست که اطلاعات ناقصم که بر گرفته از دو خط مطالعه هستند رو به رخ کسی بکشونم و اگه با خواندن مطالبی که می نویسم چنین برداشتی کردین بدونین که چنین نیت کثیفی در مخیله ام جایی ندارد؛صرفا حرفایی رو که نمی تونم بگویم را نوشته ام تا صبح دولتم بدمد...

 

                                                                                                                   



[ یکشنبه 18 تیر 1391 ] [ 12:43 بعد از ظهر ] [ gus pike ] نظرات

امروز چهاردهم فروردین است. چهارده رو، درست چهارده روز از زمستان عزیز می گذرد. فصلی که از آن آرامش را هدیه می گیرم. سرد بودنش، برف باریدنش، شب یلدا، شور و غو.غای عید نوروز و از همه مهم تر آسمان شب و صورت فلکی شکارچی در این فصل از سال دیوانه ام می کند . بعد از غروب وقتی رنگ آسمان تیره  تر شد، درست بالای سرتان را نگاه کنید کمی دیدگان مبارک را به سمت غرب بچرخانید، جرمی پر نور را می بینید، این سیاره مشتری است به اندازه یک مشت سمت راست مشتری خوشه پروین است و سمت چپ مشتری صورت فلکی شکارچی که  این روزها در حال کوچ کردن به آسمان روز است تا ما را از دیدن خویش محروم کند  آن هم به مدت هفت ماه.

با اینا زمستونو سر می کنم.

یادم افتاد به این پست کافه چی: « بوی خیانت       بوی دورنگی

بوی حسادت     بوی زرنگی

 

و بدیسان شد که من بعد از فرهاد، شاعر بوها شدم.»

 

پاورقی:

به امید اینکه نوادگانمان شاهد ایران و نوروزی باشند که از فرهنگ اعراب پست زدوده شده باشد.



[ چهارشنبه 14 فروردین 1392 ] [ 01:29 بعد از ظهر ] [ gus pike ] نظرات

دفتر یادداشتمو مرور می کنم ، می رسم به اردیبهشت سال 82 سوم دبیرستان ،آقای افضل ،دبیر حسابان ؛بر عکس همیشه که خندان اما با عجله سر کلاس حاضر می شد و بدون توجه به اینکه کی جلوی پاش بلند شده کی نشده، کی روی تخته براش جفنگ نوشته، کی به بحض اینکه پاشو توی کلاس گذاشت جیغ زد و مثله آقای حسامپور ، دبیر فیزکمون نمی گفت: مرتیکه گاو میش مگه چوب کردن یه جات؟! بدون اینکه بره روی صندلیش بشینه و حضور غیاب کنه سریع تخته رو پاک می کرد و یه به نام خدا با خط خرچنگ قورباغه می نوشت بعد تیتر درس را. یادمه  درس اون روز «مسائل بهینه سازی » بود . اما  برای اولین بار از زبانش مطالبی را شنیدیم که ربطی به ریاضی نداشت ، بعد از اینکه تیتر درس رو نوشت با حالتی غضب آلود رو به ما کرد و ما با تعجب که برای اولین بار اخم کردنش رو  می دیدیم ، شنیدیم که گفت: «توی این دنیا آدمایی هستن که قیافشون شبیه ناله ست، اتفاق خوب بیافته می نالند، بد بیافته می نالند، پول داشته باشن، نداشته باشن،از آسمون طلا بباره، نکبت بباره، باز هم می نالند، می نالند، می نالند و کمی بیشتر می نالند.  سعی کنید با اینجور آدما معاشرت نکنید ، حرف نزنید، اگه حرف می زنید حرفاشونو گوش نکنید و اگه گوش می کنید حرفاشون روی شما تاثیر نذاره . اگه این اتفاق بیافته قیافه شما هم شبیه ناله می شه، اون وقت خدا بدادتون برسه که منفورترین موجود این عالم هستید.»

هیچ وقت نفهمیدم چرا اون روز اینقدر ناراحت بود و این حرفها رو به ما گفت ، این سالها زیاد دیدم کسانی رو که می نالند ، از خوب و بد گله دارند و من از آنها تاثیر گرفته ام .آره، درسته منم اینطور شدم و می ترسم از منفور شدن می ترسم از ناله های بی خودِ خودم و مردمی که خود دلیل ناله هایشان هستند و طبق عادت همیشگی ایرانی ها یه دنبال مقصرند...




طبقه بندی: دفتر خاطرات، 
[ شنبه 14 بهمن 1391 ] [ 09:57 بعد از ظهر ] [ gus pike ] نظرات

باز هم سیزدهم بهمن اومد. بهمن ماه را که در تقویم باستانی ایران پارسی زیر و رو می کنیم وقایع بسیار مهمی را می بینیم مثله: آغاز پادشاهی کوروش کبیر، زاد روز فردوسی،جشن سده، جشن بهمنگان، تولد او ، شاید هم تولد تو اما...اما الآن... چی بگم...
باز هم سیزدهم بهمن اومد باز هم رسیدیم به سالگرد مرگ یک نابغه ، یک اسطوره ، یک... امروز شیش سال از کوچ استاد « پرویز یاحقی » می گذرد... نمی خواستم در این مورد چیزی بنویسم اما نتوانستم که نخواهم...


[ شنبه 14 بهمن 1391 ] [ 12:01 قبل از ظهر ] [ gus pike ] نظرات

ده یازده ساله بودم و از همان موقع به سبب آنکه دستی در شعر داشتی همواره در محیط زندگیم بساط شعز و شاعری به راه بود. من هم که همین طوری اش نخورده مست بودم! چه رسد به این که زمینه اش هم مهیا باشد. یک روز آمدم پیشت و یک غزل ( طبعا در آن شرایط سنی از نوع بچه گانه ) گذاشتم جلویت و گفتم :« چطور است ؟ »

((نوشتم از شبِ رخداد

قلم در دست من جان داد

 

لب من بر لبانت بود

كه این فرهاد و آن فریاد 

 

صد افسوس،  در خواب بودم

همی گویم داد و هم بیداد

 

در این وادی صبا بادی

بوَز بر من از آن رویداد

 

که تقدیر بس بخیل باشد

لب لعلی به من می داد

 

به صد حسرت به خود گویم

تو را ای کاش به من می داد ))

نگاهی عاقل اندر سفیه به سر تا پایم انداختی و گفتی: « مال کیه ؟»

با ترس گفتم : « مال خودمه !»

فعلا تا همین جای مطلب را داشته باشید از بقیه اش فقط همین می گویم که موضع تشویق اینجانب بعد از گذشته تقریبا ربع قرن هنوز هم درد میکند! دماری از روزگارم درآمد که آن سرش نا پیدا! خلاصه این طور شد که تا سالهای سال دور و بر شعر و شاعری نگردیم ! نه فقط شعر بلکه سراغ هیچ قالب نوشتاری دیگر هم نرفتم تا نکند دین و ایمان از کفم رود و سالها گذشت و گذشت تا به سنی رسیدم که بتوانم  خیلی کارها را بدون اجازه انجام دهم. باز هم به قول شاعر « دختر زیبای شعر » مرا به سوی خود خواند ، البته این بار به عنوان خواننده و خلاصه دوباره آلوده شدیم. از طرفی دیگر وارد دنیای بزرگتر ها شده بودم، یک روز به خودم جرات دادم و از تو پرسیدم: « چرا؟ آخر چرا در آن دوران آن طور با شدت و نهیب مرا از دنیای ادبیات رماندی و ترساندی و زَداندی! ( یعنی زده کردی!!) فقط بخاطر اینکه کمی تا قسمتی غنا گفتم و گوش و چشم بچگی ام  باز شده بود؟ چرا توی چشمه ی جوشان احساسات لطیف کودکانه ام اسید پر کلرات چکاندی؟!!! طوری که زده ی زده ی زده شوم و تا مدتها اطراف آن نپلکم»

مدتی سکوت کردی و بعد آهی از اعماق وجودت کشیدی و با شست دست راستت همچین همچین شقیقه ی راستت را مالش دادی که فکر کردم در حال احیا کردن خودت به روش چینی ها هستی، سینه ات را سه بار صاف کردی و ابروانت را بالا بردی و نفس عمیقی کشیدی و طوری که نه دوست بشنود و نه دشمن گفتی : « بچه جان! دیدم مستعد هستی ، ترسیدم ؛ ترسیدم در این راه بیفتی و یک عمر به آتش آن بسوزی . نمی توانستم ببینم که تو نیز چنین بشوی با تمام شدتی که می توانستم تو را از این وادی فراری دادم. مبادا که به آتش آن گرفتار آیی.

اما حالا یادت باشد که تنها تنها سوختی ها! یادت باشد که خودت دستی دستی مرا از راه راست منحرف کردی تا برم مهندس بشوم و هرگز ، هرگز نتوانستم ؛ یعنی نشد که بشود. و بجای مهندسی کارگری را برگزیدم و در این وادی تن دادم و به فنا رفتم . ای کاش صبحی دیگر در کار بود و تولدی دیگر.

 در میان کوله بار جزوات یا لحظات جان فرسای کارگری هیچ وقت، هیچوقت، هیچ وقت  جمله  یا چیز دیگری نیافتم که بتواند مانند این غزلِ سعدی بزرگ ، مرا به عالمی ببرد که وحشت و غم ندارد و مرا اقناع کند:

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر ی آتش میسرم که نجوشم


بهوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم


مرا بهیچ بدادی و من هنوز برآنم

که از وجود تو مویی بعالمی نفروشم...


و حالا می بینم که وجودم تشنه است، تشنه است و در حسرت، در حسرت سوختن. در میان سروده هایت می گردم و شعری از سروده هایت پیدا می کنم و حسودیم می آید. به تو که با ظرافت جوشش ها و حرکت های درونی روحت را بر صفحه کاغذ بیاوری و وقتی می بینم که این توانایی تعمدا از دوران کودکی در وجود من کشته شده  و اکنون به کر و لال مادر زادی می مانم که به جای نواهای موزون اندیشه، فقط اصواتی نا بهنجار و جیغ مانند از حنجره ام برون می تراود خیلی بیشتر از دستت عصبانی می شوم. و مطمئن باش که اگر خوبی های دیگرت نبود هرگز تو را به این خاطر نمی بخشیدم و حالا از تو تشکر می کنم فقط به خاطر آن بقیه خوبی هایت...

 

موزیك 



P.S: manzooram az sevom shakhse mokhatab dar in neveshtar khodam bood na kase digari.

 




طبقه بندی: دفتر خاطرات، 
برچسب ها:خاطرات،  
[ دوشنبه 9 بهمن 1391 ] [ 10:14 بعد از ظهر ] [ gus pike ] نظرات

سرد است. از خانه بیرون آمده ام. دست هایم را توی جیب کتم کرده ام و باید تا سر خیابان پیاده بروم، آبها یخ زده اند و من فکر می کنم امسال چقدر هوا سرد شده است . امروز سر ساختمون چکار باید بکنم؟خودم هم نمی دانم  فعلا بهتر است تند تر بروم یخ کردم!

به یه تاكسی كه جلوی پام ایستاده میگم:

_ 1500 معالی آباد

راهشو کشید و رفت.

برام sms   اومده اما از سرما جرئت ندارم دستمو از جیب کتم بیرون بیارم و ببینم کیه و چی نوشته.

خیلی خیلی سرده ، روبرویم یه آبنمایی هست که جلوی اون تابلویی با چنین مضمونی خودنمایی می کنه: شستشوی اتومبیل ممنوع. به پایین تابلو نگاه می کنم که از شب قبل آثار شستشوی ماشین ها بصورت یخ زده باقی مانده است.

یه سمند روبرویم می ایستد و می گویم:

_ 1500 معالی آباد

_ 2 تومن می گیرم

_ هر روز این مسیر رو میرم 1500 بیشتر نمیشه

یارو با سیبیل های دو متریش میزنه کنار، پیاده میشه ، با دست چپش به سقف ماشینش تکیه می ده و میگه:

_ اگه کسی با 1500 از اینجا رفت معالی آباد ماتیک سرخاب میزنم، چادر می کنم سرم ، مفتکی ( مجانی) می رسونمت.

 باورم نمی شد که برای روو کم کنی داره وقتشو تلف می کنه ، چار تا علامت تعجب بالای سرم ظاهر شد و با بوق یه پراید به خودم اومدم، رانندش زن بود گفتم 1500 معالی آباد کمی مکث کرد و با سر گفت نه به راننده سمند نگاه می کنم که بلند گفت:

_ هیشکی یه جاش عیب نکرده 1500 بره 2500 میگیرم میرسونمت

_ برو خدا روزیتوجای دیگه بده

دوباره همون پراید قبلی با دنده عقب پیش پام می ایسته و با بوق بوق کردن منو متوجه می کنه که سوار شم، منم از خدا خواسته بدون معطلی سوار شدم با لبخندی لج درآور که به اون سیبیل کلفته می زنم!

معالی آباد رسیدم ، پیاده تا خیابان دوستان میرم توی آسانسور هستم طبقه 8 رو می زنم و چند لحظه بعد زنگ واحد 15 رو میزنم، فرزاد در رو باز نکرد . دوباره زنگ می زنم اما خبری نیست که نیست، حتما فرزاد تووی راهه روی پله ها منتظر می نشینم بعد از 15 دقیقه خبری از فرزدا نمی شه یادم می اقته به  sms که برام اومد ، بازش می کنم فرزاده :

امروز نمیام، دیشب کلید رو روی اپن جا گذاشتی من برش داشتم می تونی بیایی بگیریش؟

خیلی زورم گرفته چرا اینقدر دیر خوندمش لعنت به من لعنت به حواس پرتی. یکی نیست بگه آخه پسر جون حواست کجاست؟ اول جوونی و حواس پرتی؟؟

بر می گردم خونه امروز قید کار رو می زنم و میشینم فیلم هابیت رو می بینم که از روی پرده گرفته شده و بدون زیر نویس با زبون ایتالیایی برادرم از زیر خاک گیر آورده، هنوز به ثانیه پنجم فیلم نرسیده بودم که گوشیم زنگ می زنه، اُه اُه آقای کریمیه صاب خونه با توپ پر می گه:

_ تو کجایی؟ مگه نمیایی سر ساختمون؟ کی تمومش میکنی؟ میخوام این خراب شده رو زودی آب کنم...

بعد از کلی خفت کشیدن و شرمنده شرمنده گفتن راضی شد فردا کارشو انجام بدم.

می خوام ادامه فیلمو ببینم با play  کردن یه نفر منو صدا می کنه و دستی رو شانه هایم حس می کنم که منو مرتب تکان می دهد از خواب بیدار می شوم مادرمه که صبحانه رو آماده کرده و میگه ساعت شیشو نیمه دیرت شد. با عجله صبحانه رو می زنم بدو بدو می رم سر خیابون لحظه ای می ایستم ببینم کلید خونه آقای کریمی رو آوردم که پاسخ مثبت بود .

یه سمند روبرویم می ایستد و می گویم:

_ 1500 معالی آباد

_ 2 تومن می گیرم

_ هر روز این مسیر رو میرم 1500 بیشتر نمیشه

_ اگه کسی با 1500 از اینجا رفت معالی آباد مفتکی ( مجانی) می رسونمت.

شبیه خوابیه که دیدم بهش می گم:

_ باشه سگ توو ضرر 2 تومن بریم

_ دِ نه دِ حالا که سرده و تو هم زبون درازی کردی 2500 می گیرم .

خیلی زورم گرفته توی خیابون پرنده پر نمی زنه بهش می گم:

_ بریم موهام یخ زد

تا سوار تاکسی می شم sms میاد اما چونکه کلید را آوردم با لبخندی ژکوند وار به خودم میگم زهی خیال باطل خواب دیشب اضغاث احلام بوده پس با خیال راحت به آهنگ صبر ایوب جواد یساری که راننده گذاشته گوش می دهم...

رسیدم به معالی آباد تووی آسانسور sms رو می خونم آقای کریمیه، نوشته: امروز نیا، کاغذ گیر نیاوردم...




طبقه بندی: دفتر خاطرات، 
[ پنجشنبه 28 دی 1391 ] [ 11:07 بعد از ظهر ] [ gus pike ] نظرات

به قول حسین پناهی:

نیستیم !

به دنیا می آییم...

عکس ِ یک نفره می گیریم !

بزرگ می شویم ،

عکس ِ دو نفره می گیریم !

پیر می شویم ،

عکس ِ یک نفره می گیریم …

و بعد

باز نیستیم...




طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها:حسین پناهی،  
[ چهارشنبه 27 دی 1391 ] [ 08:22 بعد از ظهر ] [ gus pike ] نظرات

تعداد کل صفحات : 20 ::     1  2  3  4  5  6  7  ...  



      قالب ساز آنلاین